من دستم را رها كردم اما او دست مرا رها نكرد . انگشتانش در سردخانه بيش از حد خشك شده بود لذا در يك آن مانند فنر به حالت بسته خود برگشت و با قدرت تمام دست مرا به طرف خود كشيد .
... او مانند كسي كه موقع سلام و عليك دست كسي را مي فشارد در يك آن دست من را كشيد و فشار داد ... همانطور كه ايستاده بودم يكدفعه زانوهايم سست شدند و محكم به زمين افتادم ... واقعاً فكر كردم دست مرا گرفته كه با خود ببرد ...
يكي از بچه ها سريع دويد به طرفم و كنارم نشست و گفت :« سيد جان ! چيزي شد؟ حالت بد شده ؟ »
با صداي او به خودم آمدم و آرام گفتم :« نه چيزي نشده ، فكر كنم ضعف كردم ... الآن خوب مي شم . »
اعضاي بدنم آنقدر بي حس شده بودند كه پس از چند لحظه كه به خودم آمدم و سرحال شدم ، ديدم هنوز دستم در دست قدرت الله است و من حتي هنگام ترس قدرت كشيدن دستم را هم نداشته ام . به سرعت دستم را از دستش خارج كردم ... به زور بلند شدم . وقتي نگاهم به صورتش افتاد ناخودآگاه گفتم :« خيلي آدم فلاني هستي ، اينجا هم شوخي رو وِل نمي كني ؟!!! »
... خلاصه غسل قدرت تمام شد ... هر كسي به نوعي خود را به جنازه نوراني او مي رساند و خود را تبرك مي كرد . غوغايي بود ...
شانه را گرفتم و موهاي خيس قدرت الله را به يك طرف شانه كردم . نور از تمام چهره او تلألو مي كرد . تك تك دوستان خم مي شدند و صورت او را براي بار آخر مي بوسيدند ... اما من ... دلم نمي آمد به چشمان بسته ي او نگاه كنم . چشمهايش رابستم و براي بار آخر گونه ورم كرده او را بوسيدم و بندهاي كفن را بستم ...
احساس مي كردم بايد دوباره او را ببينم . به همين خاطر بندهاي كفن را باز كردم و براي آخرين بار به صورت او نگاه كردم .
... وقتي براي بار آخر بند كفن را گشودم و با سختي به صورت او خيره خيره نگاه كردم ، ناگهان ديدم لبهاي خشك شده قدرت الله حركت كردند و خنديدند ... به طوري كه دندانهاي سفيد او از پس لبهاي كبودش نمايان شد ... انگار از من راضي شده بود .
به هر حال آن لبخند داروي شفابخشي بود براي قلب محزون من . در اين موقع يكي از دوستان خم شد و بندهاي كفن را از دستم گرفت و گفت :« سيد جان پاشو ، به خدا دير شده به مراسم نمي رسيم ها ... »
... اولين جايي كه جنازه را بردند ، روبروي حجره يازده يعني حجره قدرت الله بود . جنازه را براي لحظاتي در مقابل عبادتگاه او و به تعبير من ميخانه او بر زمين گذاشتند و سپس سفر عرفاني و اسماني او با ذكر يا حسين (ع) شروع شد ... او را به دور مدرسه چرخاندند ... جايي كه صبح ها قدرت الله با لباس بسيجي خود آنجا ورزش مي كرد و ذكر يا علي(ع) مي گفت ... تمام بچه هاي مدرسه ... قدرت الله را در اين مسير بدرقه كردند و ذكر يا علي (ع) مي گفتند .