بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی از ماشین پیاده شدند شمردمشان . یک ، دو ، سه ، ... یازده و دوازده .
دوازده نفر بودند که تازه امده بودند . دوازده نفر با هم که از کلاس درس آمده بودند جبهه !!!
ساکهایشان را که دیدم عصبانی شدم . پر بود از دفتر و کتاب . بهشان گفتم : اینجا جبهه است نه کلاس درس !
یکی شان گفت : ما با استادمان آمده ایم تا همراه جنگ درس هم بخوانیم !!!
خنده ام گرفت ...
اما...
اما... وقتی از دوازده نفر ، یازده نفرشان شهید شدند ، خیلی شرمنده شدم ...
همش فکر می کردم ریا می کنه. ظاهر سازی می کنه و ....
اخر از یک بچه هم سن و سال او بعید بود اینهمه عبادت کنه ... ان هم با ان شور و حال ....
دیدم می خواهد نماز بخونه . وانمود کردم که خواب هستم . نمازش رو شروع کرد ... عجب نمازی ... به سجده که رفت صدای هق هقش توی اتاق پیچید .... با صدای بلند ناله می زد ... باورم نمی شد.
نمازش که تمام شد رفتم سراغ سجاده اش. خیس خیس بود ...!
طلبه شهید یوسف رائیجی