بسم الله الرحمن الرحیم
₪ آخرین بار بود . آخرین باری که می خواست اعزام بشه .
رفتم جلو . مثل همیشه خواستم گلویش را ببوسم .
اما نگذاشت ، به پیشانی اش اشاره کرد و گفت :« اینجا رو ببوس ، اینجا تیر می خوره ...»
₪ جنازه را که اوردند ، رفتم جلو .
در تابوت رو باز کردند . نگاهش کردم .
تمام بدنش سوخته بود ... شک کردم ، با خودم گفتم شاید این یوسف نباشه ... اما یکباره یاد لحظه خداحافظی آخر افتادم .
همان جایی رو که گفته بود ببوسم رو نگاه کردم و دست کشیدم . درست همان جا تیر خورده بود ... وسط پیشانیش...
طلبه شهید یوسف رائیجی
₪ دیدم موهایش بلند شده . خواستم چیزی به او بگویم ، اما ، اما نگفتم ....
بالاخره یک روز همین طوری بهش گفتم :« سعید آقا موهات بلنده »
نگاهم کرد ، لبخندی زد و رفت . فردای آن روز که دیدمش ، متحیر ماندم ، مات شدم ، خجالت کشیدم ، موهاش را از ته ماشین کرده بود ....
من ، من فقط یک سرایدار حوزه بودم ، اما اون طلبه به خاطر حرف من ...

طلبه شهید سعید رفیعی دَمَنه