تبليغاتX
...طلبگي

بسم الله الرحمن الرحیم

هرچه تلاش کردم، نتوانستم از استاد وقتی بگیرم که از محضرش استفاده کنم. استاد بنامی بود همه وقتش پر بود، از وقتی که می شناختمش برنامه هر روزش این بود که ساعت چهار صبح از قم حرکت می کرد تا شش صبح در تهران اولین کلاس درسش را شروع کند. برنامه هر روز استاد آن قدر فشرده بود که دقیقا تا ساعت یازده شب وقتش پر بود. ساعت یازده شب که می شد استاد دوباره به خانه اش بر می گشت. به قم. تا ساعت یک بامداد کنار خانواده اش باشد. و دوباره ساعت چهار صبح به سمت تهران حرکت می کرد....

هشت سال تمام کار هر روز استاد همین بود. هر چه فکر کردم چطور می توانم در یک کلاس خصوصی از محضر ایشان بهره ببرم راه به جایی نبردم. استاد، تمام روز در حال تدریس بود، بغیر از 4 ساعتی را که در مسیر تهران- قم بود. بالاخره راهش را پیدا کردم. همه پس اندازهایم را جمع کردم . یک پیکان استیشن کرایه کردم. ساعت یازده شب با استاد سوار ماشین می شدیم و من همه سؤال هایم را از او می پرسیدم و او بزرگوارانه همه شان را پاسخ می داد. به قم که می رسیدیم، استاد نزد خانواده اش در اتاق کوچکی که داشت می رفت و ما هم به پشت بام می رفتیم تا مثلا استراحت کنیم... امّا امان از گرمای کشنده قم در شب های تابستان...! گرمایی که دقیقا تا صبح با آن دست به گریبان بودیم. تا ساعت چهار صبح . ساعت چهار که می شد دوباره به سمت تهران حرکت می کردیم و دوباره سوال و جواب ها و بزرگواری استاد که ما را شرمنده می کرد...

برای اینکه از همه صحبت های استاد بتوانم استفاده کامل را ببرم تمام سوال و جواب ها را با ضبط صوت کوچکی که داشتم ضبط می کرد. الآن که به آن نوار ها مراجعه می کنم پس زمینه صدای استاد صدای حرکت ماشین است... یک زمان طولانی ای کار ما همین بود ... با این ابتکار توانستم یک دروه ی کامل درس را در محضر استاد بگذرانم....

پینوشتـــــ..............................................

* این خاطره را استاد بزرگوارمان وقتی تعریف کرد که از بی حالی! بعضی از طلاب کلافه شده بود.

** استاد می گفت: طلبه هم طلبه های قدیم.

*** الان طلبه ای با این همت سراغ ندارم . لااقل در اطراف خود نمی شناسم...

**** خدایا همت ما را مضاعف کن تا برای زمینه سازی ظهور حجت ات کار مضاعف انجام دهیم....

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/04/13ساعت 19:46 توسط طلبه |

بسم الله الرحمن الرحیم
چند باری خودمانی بهش گفتم: خوشگلم خوبه چادر سر کُنی ها! ماشالله شما که خوش قد و بالایی بهتره با چادر بیرون بری...
خودش هم چادر دوست داشت، ولی خجالت می کشید شاید. مانتو می پوشید، مانتوی تیره و بلند. راستش حجابش کامل بود ولی خب چادر چیز دیگری بود .
خانم مادر برایش چادر می دوخت، می گفت الآن سر نمی کنم، مسافرت که رفتیم سر می کنم! هر بار هم که سفر رفتیم چادرش را توی چمدان با خودش برد و آورد و دریغ از اینکه یک بار هم امتحانی سرش کند!
باز هم چند باری بهش گفتم: گلم، خوشگلم، چادر چیز دیگری است...
بالاخره تصمیمش را گرفت. کلاس خیاطی که می رفت، بین کارهای عملی یک چادر هم برای خودش دوخت. از خوشحالی بال در آورده بودم. گفت فردا می خواهم چادر بپوشم. من هم لبخندی زدم و گفتم: مبارکه! به سلامتی!
از حوزه که برگشتم دیدم اخم هایش را در هم کرده، با من حرف نزد. رویش را از من برگرداند و رفت توی اتاق خواب.
پرسیدم چی شده؟ چرا اینطوری می کنی؟
در اتاق رو باز کرد و فریاد زد:"همش تقصیر تو بود، تو گفتی چادر سرت کن!" بعد در اتاق رو محکم به رویم بست!
با دهان باز و چشمان گرد به حرکات تند و کلمات پر غیضش نگاه می کردم! از خانم مادر پرسیدم چه شده؟ خانم مادر خندید و گفت:"گفته بودم برای کاری برود منزل یکی از دوستان. او هم رفته بود وقتی از تاکسی پیاده شده بود، پر چادرش لای در ماشین مانده بود و راننده حرکت کرده بود! او هم به دنبال تاکسی!!!!"
از خنده داشتم منفجر می شدم . نمی دانم چند دقیقه طول کشید که تا به خودم مسلط شدم! هر بار که صحنه دویدنش را به دنبال تاکسی تصور می کردم از خنده روده بر می شدم. او هم مدام در اتاق را باز می کرد و بدو بیراه می گفت!
خنده ام که تمام شد، گفتم:"آخه دختر خوب اول توی خونه تمرین می کردی بعد می رفتی بیرون، سوتی نمی دادی!!!"
کُفرش در آمده بود...

پینوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*دیدم این روزها بحث حجاب و عفاف داغ است، گفتم این خاطره را که چند سالی است توی گلویم گیر کرده اینجا بنویسم.
**الآن اگر همان دخترک را _ که آن روز بخاطر چادر سرکردنش سر من فریاد می زد _ توی میدان اصلی شهر دار هم بزنی، حاضر نیست چادرش را یک میلیمتر عقب بکشد.
***الآن او هم طلبه شده ... یک طلبه تمام عیار...!
****نکته فراموش شده: راستی فکرش را کرده اید که این بوق و کرنای مبارزه با مفاسد اجتماعی شاید وسیله ای باشد برای لاپوشانی کم کاری های جناب "آملی" در مسئله مبارزه با مفاسد اقتصادی و تکمیل پروند و دستگیری سران فتنه! نه جدی! فکرش را کرده اید! نکند این هم سناریوی جدید جناب رفسنجانی باشد برای سرگرم کردن مردم و بازگشت قهرمانانه آقازاده هایشان! نکند عمله ظلم شویم هم قطار! نکند چماق فتنه شویم برادر! نکند شمشیر شمر شویم خواهر! روی لبغه تیغ آهسته تر قدم بردار...! آتش فتنه هنوز روشن است. هیزم آتش جدید توی این تابستان داغ نشویم...
****نکته برای رفع ابهام و برداشت های بد!: مطالب ذکر شد در قسمت بالا به هیچ وجه بیانگر مخالفت بنده با اجرای طرح مبارزه با مفاسد اجتماعی نیست. بلکه هشداری است برای همه همراهان تا در این راه با دقت بیشتر قدم بردارند و خدای ناخواسته با تندروی ها زمینه ایجاد دودسته گی و دشمنی در میان مردم نشود. یادمان باشد، نه دی و 22بهمن سال قبل دخترکان بدحجاب هم از ولایت دفاع کردند. مبادا به بهانه اصلاح ابرو چشم را کور کنیم! لطفاً تندروی ممنوع! عاقلانه قدم برداریم! زمین و زمان آلوده به مین فتنه است ...
****برای سوم خرداد دستم خالی بود و رویم سیاه...

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/03/03ساعت 12:31 توسط طلبه |

بسم الله الرحمن الرحيم

السلام علي ربيع الانام و نضره الايام

سلام بر بهار مردمان و خرمي روزگاران

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/01/11ساعت 0:42 توسط طلبه |

بسم الله الرحمن الرحیم

داوود روز نیمه شعبان به لباس روحانیت ملبس شد. آن سال نیمه شعبان، روزه سیزده فروردین بود. وقتی آمد خانه، بهش گفتم:«مادر چرا روز سیزده به در؟ می گذاشتی یک روز دیگر!»

لبخندی زد و گفت :«مادر جان این روز، روز عدالت است. روز نیمه شعبان است و متعلق به امام زمان!»

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/16ساعت 23:26 توسط طلبه |

بسم الله الرحمن الرحیم
لازم نیست که بگویم ، همه مان می دانیم در حال حاضر در فضای انتخاباتی هستیم . لازم نیست بگویم ، همه مان می دانیم که امسال تب انتخابات از 40 درجه هم گذشته . می دانیم دیگر...! اما نمی دانم همه شما هم به این نکته توجه کرده اید که امسال شهدا و همسرانشان دستمایه بازی های انتخاباتی شدند؟
کسانی که تا دیروز می خواستند حتی اسم شهدا را از سر کوچه ها و خیابان ها پاک کنند ، امروز شهدا را علم کرده اند ، امروز زنان شهدا را دست مایه کرده اند برای جلب هواداران بیشتر ، که زن فلان شهید از این کاندیدا حمایت کرده و بر علیه کاندیدای دیگر چنین و چنان گفت . حتی بعضی ها وقاحت را به جایی کشاندند که از پدر شهید جهان آرا در فیلم تبلیغاتیشان استفاده کردند . مگر پدر شهید نماینده اوست؟ مگر نظر فعلی یک پدر شهید همان نظر شهید مذکور در 20-30 سال پیش است ؟ به هر حال بعضی ها دانسته و به عمد بازی خطرناکی را راه انداخته اند . که اخر این بازی فقط خانواده شهدا متضررند . چه کاندیدای مور نظر رای بیاورد یا نه.
بعضی ها که دیروز نامه به مقام معظم رهبری نوشتند که همان طور که امام جام زهر را نوشید ، شما هم این جام را بنوشید ... امروز دم از خط امام و رهبری می زنند. همین بعضی ها که دولت فعلی را با ادعایی بی اساس متهم به خرافات می کنند ، از عقاید پاک مذهبی مردم استفاده کرده و با رواج رنگ سبز! قصد انقلاب رنگین کرده اند . تا با یک براندازی نرم ریشه این انقلاب را برای همیشه بخشکانند.
بعضی هم با اکیپ دزدها به میدان آمده اند . شهردار اسبق نه اسبوق! تهران که در دادگاه متهم به اختلاس شد و محکوم شد امروز قرار است بیاید در سطح ملی دزدی کند...! کابینه دزدها ، کابینه خائن ها و کابینه بی سوادها...!
بعضی دیگر هم با قربانی کردن گذشته روشن خود در جهت پیش برد اهداف سلطه طلبانه اربابشان به میدان امده و قصد انقلاب اقتصادی کرده اند!
حاشا! این سه تن مهره ای بیش نیستند برای شادخورها و اسرافکارهای پشت پرده ! منتهی اینان ملت را بی شعور و کم فهم فرض کرده و به میدان امده اند با شعارهای رنگارنگ!
ولی چند روز بیشتر نمانده که ملت ما یک جواب دندان شکن به ریاکاران و دزدان و سالوسان بدهد و برای همیشه آنها را سر جای خودشان بنشاند.
تا آن روز.
یاعلی
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/17ساعت 9:41 توسط طلبه |

بسم الله الرحمن الرحيم

امروز ، قم اولين صبحش را بدون نفس هاي متبرك "آية الله بهجت" آغاز كرد ...
قصد داشتم خاطره اي ديگر از طلاب شهيد نقل كنم ، اما سنگيني مصيبت پيش آمده زانوان قلم را سست مي كند ... به همين خاطر از يكي خاطرات نقل شده در سال 86 كه در ان اشاره اي هم به كرامتي از "آية الله بهجت" شده بود را لينك مي كنم تا دوستاني كه احياناً ان خاطره را نخوانده اند استفاده كنند.

طلبه شهيد1
طلبه شهيد 2
طلبه شهيد 3
طلبه شهيد4
طلبه شهيد 5
طلبه شهيد6
طلبه شهيد7

طلبه شهيد 8

پينوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدايا بار ديگر آسمان شكافت و ستاره اي از زمين به ملكوتت اوج گرفت .
خدايا در اين تاريكي و ظلمات دنيا انصاف نيست كه چراغ هاي راه ما خاموش شوند.
خدايا ستاره هاي باقي مانده را برايمان حفظ كن.
آمين

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 9:22 توسط طلبه |

بسم الله الرحمن الرحیم
از این که می دیدم درسش را رها کرده و آمده جبهه تاسف می خوردم .با آن هوش سرشاری که داشت می توانست مدارج علمی را در مدت کوتاهی طی کند ، اما ... . چند باری نصیحتش کردم که سراغ درسش برود . به خیال خودم می گفتم :"حیف داداش حسن است که درس نخواند! حیف هوش و استعداد حسن است"
آن روز در پادگان دوکوهه اخرین باری بود که نصیحتش کردم! وقتی دوباره گفتم که برود سراغ درسش و  قدر استعدادش را بداند ، عصبانی شد و گفت :" داداش! تو که در شهر زندگی مرا دیده ای. من به خاطر معشوقم چهل روز بدون سحری روزه گرفتم و قبل از افطار پای برهنه از حوزه المهدی مشهد تا حرم پیاده رفتم و از  امام رضا (ع) شهادت خواستم . آن قدر این جا می مانم تا مزدم را بگیرم !"
حسن سرانجام در بیست و هفتم بهمن شصت و چهار در عملیات والفجر هشت در فاو مزدش را گرفت....
پینوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در وصیت نامه اش نوشته بود :"پدر عزیز و مادر گرامی هدفم از آمدن به مشهد برای درس خواندن نبود. آمدم تا یک پیش مقدمه ای برای شهادت آماده کنم و چون خیلی کثرت گناه کمرم را خم کرده است از خدا می خواهم که هنگام شهادت با سخت ترین وضع جانم را از جسم ناسوتیم جدا کند که دیگر طاقت فراق از معبود را ندارم و نمی توانم بیشتر از این از او دور باشم."
خدا می داند چه استعداد های درخشانی چون حسن برای حفظ این آب و خاک به خاک افتادند...
آن قدر برای شهادت نذرهای سخت کرد و به جا آورد تا خدا حقیقتاً مزدش را داد... .
دوری از معشوق ما را هم آزار می دهد که برای وصالش ...
شهید حسن سربندی فراهانی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/02ساعت 20:51 توسط طلبه |

بسم الله الرحمن الرحیم
به خاطر جراحاتی که در عملیات برداشته بود مدتی در بیمارستان بستری بود ... هر بار که دکترش برای معاینه بالای سرش می آمد با اصرار می خواست که او را مرخص کنند ولی دکتر اجازه نمی داد...
کادر بیمارستان این سماجت او را گذاشته بودند به حساب بدقلی و دلتنگی اش برای خانواده!
بالاخره یک روز که دکترش وارد اتاقش شد دوباره شروع به اصرار کرد ، این بار هم دکتر قبول نکرد ... اما سعید کوتاه نیامد و با التماس به دکتر گفت :" آخه آقای دکتر اگه من مرخص بشم لااقل یک تخت خالی می شه و می تونید یک مجروح دیگه رو بستری کنید! مسلماً او از من سزاوارتره! "
دکتر با شنیدن این حرفها شگفت زده مانده بود... .
پینوشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در وصیت نامه اش نوشته بود :" هیچ کس با چند ماه و چند سال جبهه بودن نمی تواند از خود رفع تکلیف کند ."
یعنی همیشه باید در میدان جهاد باشی ، یعنی همیشه رزمنده بودن ، یعنی ... .
شهید سعید رجبی فاضل

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 9:43 توسط طلبه |

بسم الله الرحمن الرحیم
شب قبل از عملیات بود ... صورت معصوم محمد جور دیگری شده بود ... راستش درخشش فوقعاده ای داشت ... این را نه تنها من، بلکه همه فهمیده بودند...
به او گفتیم : محمد چرا صورتت این جوری شده ؟
لبخندی زد و گفت : "من که عاشق خدا بودم ، شاید خدا هم این دفعه عاشق من شده و مرا به نزد خود می برد! "
راست می گفت انگار ... انگار که نه حتما! چون بعد از ظهر روز بیست و یکم بهمن شصت و چهار ، جزیره ام الرصاص سکوی پروازش شد...
پینوشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
محمد به دوستانش گفته بود :" خوشا به حال رزمنده شهیدی که پیکر پاکش تکه تکه شود و امام زمان تکه های بدنش را جمع کند و بر آن نماز گذارد و دفن کند... ."
گویا محمد به این آرزویش رسید ، چون پیکرش در همان جزیره برای همیشه مفقود ماند ...
شاید امام زمان تکه های بدن او را ... .
شهید محمد شریفی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت 22:12 توسط طلبه |

بسم الله الرحمن الرحیم

مدیر مدرسه شان می گفت : بعد از شهادت حسن مدتی بود که در صبحگاه مدرسه رسم شده بود یادی از شهدای طلبه مان می کردیم . هر روز صبح اسم یکی از شهدا را می بردیم و بچه ها هم یا الله می گفتند .
مدتی گذشت و این رسم ترک شد ... یک شب شهید صرفی را در خواب دیدم . گله کرد و گفت : «اسم ما را می خواندید و بچه ها یک یا الله می گفتند . دیگر همین را هم ترک کردید!!!»
پینوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در وصیت نامه اش نوشته بود :« و در آخر بگویم ای ادامه دهندگان راه شهدا، هنگامی که بر سر جنازه ام آمدید اگر دهانم باز بود ، نبندید تا ندای الله اکبرم کاخ ستمگران را متزلزل سازد و اگر مشتهایم باز بود ببندید تا با مشتهای گره کرده ام کاخ مستکبران را فروزیزم....»
سکوی پرواز : شلمچه بیست و دوم دی شصت و پنج
شهید حسن صرفی

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/29ساعت 21:33 توسط طلبه |

بسم الله الرحمن الرحیم

سری قبل که می خواست برود ، وصیت کرده بود که :«اگر جنازه ام چند روز روی خاک و زیر آفتاب نماند و به دست شما رسید ، جنازه ام را چهارده روز روی پشت بام بگذارید و بعد دفن کنید . می خواهم پیکرم چون مولایم حسین علیه السلام زیر آفتاب باشد.»

صبح روز آخر بود ، داشت وداع می کرد برای آخرین بار... از زیر قرآن ردش کردم ، قرآن را بوسید و باز کرد. سوره یوسف آمد. خیلی خوشحال شد. گفت :«جانمی جان! مادر یوسف گم شده داری ! هجران یوسف چهارده سال است...»

انگار ، انگار که نه حتماً ، خدا دعایش را مستجاب کرده بود ... چون پیکرش به جای اینکه چهارده روز زیر آفتاب یا پشت بام بماند ، چهارده سال بعد به خانه برگشت .

پینوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- این روزها هم پیکر مولایمان حسین (ع) زیر آفتاب کربلا مانده ... و امروز بنی اسد خواهند آمد تا...
۲- به این می گویند مجنون الحسین ...
۳- توی یکی از دست نوشته هایش نوشته بود :« هیهات منا الذله . ما را تکه تکه کنید . بدنهای ما را زیر تانکهای خود له کنید . با وسائل قتاله خود ، ما را پودر کنید ، امّا ما دست از حسین برنداشته از آقایمان حمایت خواهیم کرد و طومار شما را در هم خواهیم پیچید.»
شهید غلام عباس محمّدی

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/21ساعت 7:45 توسط طلبه |

بسم الله الرحمن الرحيم

روز نوزدهم بهمن ماه بود . بهمن سال شصت و يك . عمليات والفجر 1 . با سيد محمود نشسته بوديم توي سنگر . 

يكدفعه سيد بدون مقدمه گفت :" من امروز شهيد مي شم !" قبل از اينكه جمله اش تمام شود ، يك تركش آمد خورد بهش ! چهارشاخ مانده بودم و با دهان باز نگاهش مي كردم . همه چيز سريع اتفاق افتاد .

هليكوپتر آمد و او را به عقب منتقل كرديم . توي هليكوپتر ، روي برانكارد دراز كشيده بود . ديدم مثل كسي كه مي خواهد به فرد مهمي احترام كند ، بلند شد و دستش را روي سينه اش گذاشت و گفت :"آقا سلام عليكم" اين اتفاق سه بار افتاد ... سه بار سلام كرد ... به كي ؟ نمي دانم .

همان روز شهيد شد ... .

پينوشت‍ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فعلا ندارد !

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/21ساعت 15:31 توسط طلبه |

بسم الله الرحمن الرحيم

دي ماه ِ سال ِشصت و پنج بود . تازه در منطقه عملياتي شلمچه مستقر شده و منتظر علميات بوديم . محمد را  ديدم كه دارد توي محوطه قدم مي زند . چهره اش خيلي سفيد شده بود . خيلي خيلي سفيد . تعجب كردم . پيش خودم گفتم اين بچه كه چند ساعت قبل حسابي سياه و كثيف بود . اينجا چطوري حمام گرفته ؟
رفتم جلو و گفتم :" محمد اين جا كه حمام نيست . چه جوري رفتي حمام؟"
فكر كرد شوخي مي كنم ، گفت :"بشين بابا ! حمام كجا بود ؛ حمام نرفتم ."
گفتم :" جدي مي گم ، حمام از كجا آوردي ؟ تو كه چند ساعت قبل كلي سياه و كثيف بودي؟"
بعد از شنيدن خبر شهادتش تازه فهميدم كه چرا اينقدر سفيد شده بود ... .
پينوشت-----------------------------------------------------------
محمد آنقدر از حضور در جبهه شادمان بود كه براي پدر و مادرش نوشت :"از شما سپاسگذارم كه در رفتن من به جبهه به من كمك كرديد."
محمد فقط هجده سالش بود ... آهاي هجده ساله ها !

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/22ساعت 13:7 توسط طلبه |

بسم الله الرحمن الرحيم
مراسم تشييع جنازه احمد بود .
تعداد زيادي از طلاب و مدرسين حوزه علميه هم در اين مراسم شركت كرده بودند .
از اقاي مجتهدي خواستيم تا نماز احمد را بخواند .
ولي ايشان قبول نكردند و گفتند :
" شهادت احمد به قدري در من اثر كرده كه حال طبيعي ندارم! "

پينوشت-----------------------------------------------------------
در وصيت نامه اش نوشته بود : " ما اصلاً مال اين خاك نيستيم . ما در اينجا غريبيم . ما در اينجا اسيريم . ما در اينجا زنداني هستيم . در زندان انسان به چه فكري مي افتد ؟ آيا به اين فكر است كه خود را نجات بدهد و از اين زندان فرار كند و يا با ديگران شروع به دعوا كردن و اختلاف كند و به وسايل اين زندان دل ببندد؟"
و نوشته بود :" اين مكتب آنقدر پر ارزش است كه همه اگر فداي آن بشويم ، جا دارد ."

شهيد احمد مفيد

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/05ساعت 7:30 توسط طلبه |

بسم الله الرحمن الرحيم
لحظه شهادت ش را هيچ كس نديد . فقط دوستانش گفتند :
نيمه هاي شب بود . حدود ساعت دوازده . فرمان حركت رسيده بود و پياده به سمت كوشك مي رفتيم . حدودا سي و پنج نفر بوديم . تاريكي هوا باعث شده كه عده اي بچه ها روي مين بروند و زخمي يا شهيد بشوند . همين مساله هم باعث شد كه دشمن متوجه حضور ما شود و از دو طرف مورد حمله قرار گرفتيم . درگيري حدود ساعت پنج صبح شروع شد تا ساعت هفت . همايون آرپي جي مي زد . بار آخر كه مي خواست نشانه بگيرد تركش به سينه و شكمش خورد و افتاد روي زمين . همان موقع هم دستور عقب نشيني صادر شد . مجبور شديم بچه ها رو بگذاريم و به عقب برگرديم .
آخرين نفري كه از منطقه خارج شده بود ، مي گفت : "ديدم همايون با همان وضع زخمي گوشه اي نشسته و دارد با صداي زيبايي قرآن مي خواند! "

پينوشت-----------------------------------------------------------
1- همايون وصيت نامه اش را اين طور آغاز كرده :" با نام الله مي نويسم . نامي كه روان مرا آرام مي بخشد . با يادش سكوني در دلم احساس مي كنم . دوست دارم او را . خدايا تو هم مرا دوست بدار !"
۲- در يكي از نامه هايش نوشته بود :« هر وقت چهره يك شهيد را مي بينم مي گويم خوشا به حالت اي شهيد ! زيرا كه لياقت داشتي و به اين مقام عظمي رسيدي.»
۳- ما ، يعني من چه بگويم ... ؟
شهيد همايون معدني

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/29ساعت 8:39 توسط طلبه |